پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - جدال بر سر ميراث نيما - پروین پو رضا

جدال بر سر ميراث نيما
پروین پو رضا

١
سال ١٣٩٠ است و جدال شراگيم تنها فرزند نيما يوشيج با سيروس طاهباز هنوز ادامه دارد ، اگرچه طاهباز چند سالى است كه دار فانى را وداع گفته و در كنار نيمايوشيج آرميده است.
نيما در يادداشت هاى روزانه اش مى نويسد ؛" من ميل دارم در يك مزبله ى وطنم ايران بميرم و در همان مزبله خدمت براى اهل وطنم بكنم ... من نفرين مى كنم به فرزندم اگر اين جا را ترك كند... من اروپا را يك درنده ى وحشى ، يك روباه مكار مى دانم .شخصيت هاى عالى مردمان آنجا از اين حساب بيرون است.شخصيت هاى عالى مال همه ى دنياست ايران و اروپا ندارد. نفرين به فرزندمن . اگر زادو بومش را ترك كند... "
شراگيم اما عليرغم نفرين مؤكد پدر، بيست و هشت سالى مى شود كه در آمريكا اقامت گزيده و در طى اين سال ها هراز چندگاهى به ايران مى آيد و كتابى از نيما را با تدوينى تازه به چاپ مى رساند ، با مقدمه اى كه طعن و لعن و محاكمه ى غيابى سيروس طاهباز از اركان فراموش ناشدنى آن است و چندين و چند مصاحبه در همين احوال ، تا معلوم شود كه طاهباز نامى نابكارانه ساليان سال آثار نيما را دستكارى مى‌كرده و آن ها را به نام خود به چاپ مى زده و اگر عدالت در كار باشد ، بايد مرده ى طاهباز را از گور درآورد و هزار هزاربار به شمارگان چاپ مكتوبات نيما برداركشيد و به تاوان اين خيانت عُظمى كفن پوسيده اش را در كوره ى گداخت هسته اى سوزاند!
طاهباز خود در سال ١٣٧٧ در پاسخ به مصاحبه ى شراگيم كه او را به تحريف و جعل و دستبرد در اوراق نيما متهم مى كرد ، پاسخى نوشته بود كه بر نادرستى ادعاهاى فرزند نيما دلالت داشت ، امّا شراگيم دست بردار نيست و از جمله در تازه ترين گفتگويش مى گويد : " پس از مهاجرت به دليل سوءاستفاده‌ى ناشر و ويراستار اشعار نيما، آثارمنتشرشده‌ى نيما با دست‌نويس‌هاى نيما متفاوت است و مورد تأئيد من نيست... در غياب من همه‌ى اين آثار به صورت فله‌اى و مغلوط و با نقطه‌گذارى‌هاى اضافى و غلط در يك مجلد به عنوان مجموعه اشعار چاپ شده و در بعضى موارد، حتى لغاتى دستكارى شده است."
( آينده به نقل از ايرانشهر)
پيش ترها نيز در گفتگويى به اين قضيه چنين اشاره كرده بود : " سال ١٣٦٢ كه وطنم را ترك مى‌كردم به او اطمينان كردم و باقى مانده آثار پدرم را طى نوشته‌اى به او سپردم كه همه در يك صندوقچه سبز رنگ بود. همين باعث شد او شعرهاى نيما را به صورت مجموعه و مغلوط و نقطه‌گذارى‌هاى غلط با كمك چند نفر ديگر با نام خودش به عنوان "گرد آورنده" روانه بازار كتاب كرد.
طاهباز به هيچوجه قادر به خواندن دست‌خط نيما نبود. شيوه نوشتارى و سجاوندى كه نيما به كار مى‌برد با بقيه شاعران متفاوت است و همين موضوع خوانش دست‌خط او را دشوار مى‌كند. نيما به نقطه‌گذارى‌اعتقاد نداشت يا دوست نداشت اما علامات را رعايت مى كرد البته نه در همه‌جا (علامت تعجب و علامت سئوال) نقطه‌گذارى‌هاى بى‌مورد خواندن شعر نيما را سخت تر مى‌كند يعنى خواننده محبوس مى‌شود. بى اعتنائى به سجاوندى معمول در شعر نيما موجب خوانش غلط شعرهاى او مى‌شود، زمانى هم كه شعرى غلط خوانده شود چگونه مى‌تواند به مخاطب درست منتقل شود؟

چون طاهباز دست‌خط نيما را نمى توانست بخواند و با رفقاتى كه با رضا براهنى داشت، هر دو در شعر نيما دست بردند و جاهايى را كه نمى‌توانستند بخوانند كلمه ديگرى را جايگزين كردند. "
و باز در يادداشتى ديگر داستان خيانت اين گونه روايت مى كند : " بعد از مرگ نيما زنده ياد دكتر معين وصى پدر قرار گرفت. همراه او مشغول انتشار آثار [ نيما ] شديم. اما تنها يكى از كتاب هاى نيما با حضور دكتر معين به چاپ رسيد. دكتر معين هم دار فانى را وداع گفت و آن وقت خودم ماندم و خودم... آن وقت بود كه از طرف احمد شاملو، سيروس طاهباز به من معرفى شد. من گردآورى آثار بر عهده گرفتم و امور چاپخانه را به او سپردم. اما بعدها همين آدم از همه اينها سوءاستفاده كرد. به اعتماد من خيانت كرد و مجموعه اشعار نيما را پرغلط به ناشر سپرد. انگار ناشران كاسبكار هم كه اين روزها كم نيستند از اين كار بدشان نيامد..."

٢
كم نبوده اند ؛ بزرگانى كه پس از درگذشت شان تأليفات و دست نوشته هاى ارزشمندشان در گذر ايام پراكنده شد و به نسل پسين نرسيد، اى بسا آثار كه از بين رفت و حتى نشانى از آن برجاى نماند.
يكى از دغدغه ها و نگرانى هاى نيماى بزرگ در پايان عمر ، برگ هاى پراكنده ى بسيار او بود كه به قول خود او كم تر به چاپ رسيده بود وبا عنايت به وضع و حال تنها فرزندش به تدوين و نشر آثارش به شكلى‌مطلوب چندان اميدوار نبود ، اين سطرها گواه نگرانى نيماست ؛ " به آينده ى پسرم بيمناكم. در صورتى كه حمال دزد آقاست و نسل پس مى اندازد...
بچه ام ديوانه ى شكار و كشتن درندگان است. بچه ام كه ١٣ ساله است و تيرانداز بسيار بامهارتى است، از اختيار من به در رفته است. فقط بى مواظبت است و جورپيشه است...
صحبت از رفقاى بد شراگيم بود و رد شدن او در امتحانات...
نه كسى را دارم علاقمند، يعنى دريابد كه كدام شارلاتان نمى آيد نوشتجات مرا ببرد و مأخوذ به حيا نشده به دست آنها نمى دهد، نه مرا فرزندى باشد برومند. من مى ميرم و آثار شلوغ و درهم و برهم من مى‌ماند و از بين مى رود. به من زمان زندگى من كمك نكرد كه بتوانم با آرامش كارى را بكنم..."
جالب اين جاست كه در وصيت نامه ى نيما نامى از تنها فرزندش نيست؛ در وصيت نامه از جلال آل احمد، دكتر محمدمعين و جنتى عطايى به عنوان وصى نيما براى چاپ آثارش يادشده و باقى قصه را هم مى‌توان از قلم جلال خواند، جلال در مقدمه اى بر كتاب "مجموعه اشعار نيما يوشيج به تاريخ ٢٠ بهمن ١٣٤٦ مى نويسد: "يك سال پس از مرگش - ١٣٣٩ - "افسانه و رباعيات" در يك جلد درآمد. در نشريات كيهان - به نظارت استادم محمد معين و داريوش و جنتى و آن يكى ديگر. "افسانه را جنتى آماده كرده بود. (و اين سومين بار بود كه چاپ مى شد) و رباعيات را ما دو تن ديگر و دكتر معين فقط سرپرستى مى كرد. و بعد هر كدام ما به علتى سر خورديم. يكى به علت وانگارى اين دوست در فلان رنگين نامه و ديگرى به علت مشاغلى كه داشت و سومى به وحشتى كه از "قائميان بازى" مى كرد - دكتر معين هم كه همان كار " لغت نامه" كافى بود كه از پا بيندازدش. ناچار عاليه خانم به دست و پا افتاد و چه شورى مى زد. تا يك روز جمع شديم با آزاد و ساعدى و طاهباز كه تعهد كنيم نشر الباقى آثار پيرمرد را و حال آنكه هر كداممان يك سر و هزار سودا. تا عاقبت طاهباز داوطلب شد و قرارمان بر اينكه عاليه خانم همه ى كارها را بسپارد به طاهباز تا به كمك خودش و شراگيم نظمى بدهند به دفترها و آن يكى ديگر هم دست طاهباز را بگذارد در دست دكتر معين كه اگر ما همت نداشتيم، اين دارد. و اين كارها را كرديم. و طاهباز راه افتاد. اول يك كتاب جيبى درآورد برگزيده اشعار نيما يوشيج دى ماه ١٣٤٢ ... بعد "ماخ اولا" را درآورد و تا اينجا هم عاليه خانم حضور داشت و هم دكتر معين. سپس عاليه خانم نيز به دنبال پيرمرد رفت و دنياى ما را حتى به آن اندازه نتوانست تحمل كند كه مجموع آثار پيرمرد درآيد و از اين پس كارها ماند به عهده ى طاهباز تنها ... و كار طاهباز مى دانم كه هنوز ادامه دارد."
طاهباز در پاسخى كه بر گفتگوى شراگيم نوشته ، به تلخ و شيرين قصه انس و آشنايى اش با شعر نيما و ارتباطش با خانواده ى نيما اشاره هايى صريح مى كند؛ " داستان آشنايى من با خانواده ى نيما به سال ١٣٤٠ برمى گردد كه دو سال از خاموشى او مى گذشت. در آن زمان من مجله ى ادبى آرش را منتشر مى كردم. روزى در آذر ماه آن سال به دوست و آموزگار بزرگ خود، جلال آل احمد مراجعه كردم و گفتم مى خواهم شماره اى ويژه ى نيما يوشيج منتشر كنم و از او نوشتن خاطراتش را در اين مورد درخواست كردم. استقبال كرد و گفت: "گرچه من حرفهايم را قبلاً نوشته و چاپ كرده ام، اما چشم، مى نويسم." و بعد گفت: "آخر او چشم ما بود. بله، پيرمرد چشم ما بود." و مقاله ى مشهورش را با اين عنوان نوشت و به من سپرد. بعد ترتيب آشنايى مرا با جاودان ياد عاليه خانم داد. ايشان هم از اين فكر استقبال كردند و شادمان شدند و دو نامه ى مهم نيما را كه خطاب به او بود و در شب مرگ پدرش نوشته بود همراه با متن كامل شعر ناقوس - كه به خطّ احمد شاملو بود - و چند شعر ديگر را به من مرحمت كردند. آن شماره ى مجله ى آرش همراه با مطالب ديگرى از مهدى اخوان ثالث و ديگران در دى ماه همان سال به چاپ رسيد و آن جاودان ياد، عاليه خانم، را بيش از همه خوشحال كرد.
در اين تاريخ آقاى شراگيم نوجوانى بود كه جز شرارت و دست و پاى بيچاره عاليه خانم را لرزاندن، كارى نمى كرد و لحظه اى آن رنجور بزرگوار را آسوده نمى گذاشت...
كم نبود تعداد دفعاتى كه آن بيچاره، نالان و گريان به خانه ى ما در خيابان سى مترى، چهار راه لشگر تلفن مى زد و درخواست مى كرد خودم را شميران برسانم و او را از شرّ اين فرزند خلف برهانم، كه من هم چنين مى كردم.
در همين ايام بود كه عاليه خانم كه از ديدن شماره ى دو آرش ويژه ى نيما يوشيج به وجد آمده بود، دست به دامان همسايه شان جلال آل احمد و سيمين خانم دانشور شد تا ترتيبى براى انتشار آثار بازمانده از نيما يوشيج كه در گونى و كارتن هاى مختلف نگهدارى مى شد، بدهند. اين بود كه يك روز در سال ١٣٤١ آل احمد، من و دكتر غلامحسين ساعدى و م.آزاد را به خانه شان دعوت كرد و پس از طرح مسئله، هر چهار نفر به ديدن عاليه خانم و تماشاى آثار بازمانده ى نيما رفتيم. ساعدى و م.آزاد در همان جلسه اعلام كردند كه اين كار آنها نيست، اما من آمادگى ام را اعلام كردم.
هفته ى ديگر آل احمد قرار ملاقات را با زنده ياد دكتر محمد معين، وصى نيما،گذاشت و سه نفرى به ديدار ايشان رفتيم. دكتر معين از فكر ترتيبى به انتشار جدى آثار نيما يوشيج دادن كه قبلاً افسانه و بخشى از رباعيات با نظارت او و همراهى آل احمد و دكتر جنتى و آقاى پرويز داريوش به چاپ رسيده بود، استقبال كرد و مرا براى راهنمايى و مذاكره ى بيشتر، هفته ى بعد به دفتر كارش دعوت كرد. حضور ايشان كه رسيدم شماره هاى مجله ى آرش را تقديمشان كردم. محبت ها كردند و سپس به راهنمايى هاى ارزشمندى پرداختند كه اول بايد انبوه آثار بازمانده ى نيما يوشيج را تفكيك و دسته بندى كنم و آن گاه تك تك كتاب هاى كوچك تر را نسخه بردارى و چاپ كنم تا بعد و بعدها اگر عمرى بود مجموعه ى آنها را در مجلداتى به چاپ برسانم و هشدار دادند كه بنابه وصيت نيما مبادا چشم غريبه، به خصوص شاعر جماعت، پيش از انتشار به آنها بيفتد و اين كه عيناً هر آنچه را كه هست به چاپ برسانم و هر جا را كه نمى توانم بخوانم، نقطه چين بگذارم. به ايشان قول دادم چنين كنم و امروز خوشحال و سرافرازم كه در تمام اين ساليان دراز به قول خود نسبت به آن استاد يگانه كه امين فرزانگان زمان، دهخدا و نيما، بود و همچنين وصيت نيما وفادار ماندم و تمامى اين آثار را به همان ترتيب نسخه بردارى، تدوين و چاپ كردم.
به اين ترتيب كار اول من تفكيك و جدا كردن آن دست نوشته هاى پريشان بود. همه جور كاغذى بود، از دفترهاى جداگانه تا پشت كاغذهاى باطله ى بانك ملى و اوراق امتحانى و تكه هاى مقوا و حتى كاغذهاى‌سفيدى كه آن وقت ها درون جعبه هاى سيگار بود. نزديك به شش ماه، شبانه روز طول كشيد كه كليه ى دست نوشته ها را برگ به برگ ديدم و جدا كردم و در پرونده هاى گوناگون جا دادم. جاودان ياد عاليه خانم چه محبت ها كه نمى كرد. غذاهاى خوشمزه - بخصوص كتلتى كه مزه اش هنوز در دهانم است - برايم مى پخت و در سينى به اتاق نيما مى آورد. من مى خوردم و گاه نصف شبها در كنار همان كاغذها خوابم مى برد.
كار توان فرسا اما لذت بخش تفكيك آثار نيما را كه به پايان رساندم، دست به كار نسخه بردارى و تدوين و چاپ آنها شدم. به اين ترتيب كه كم حجم ترين پرونده را كه "ماخ اولا" بود به خانه مان بردم و وقتى‌كار نسخه بردارى شعرهاى آن تمام شد، آن را برگرداندم و پرونده ى دوم، "شعر من" را به خانه بردم و همينطور تا به آخر...
و سرانجام اكنون كه سى و هفت سال است از نخستين تماس نزديك من با آثار آن يگانه مرد هنر و ادب سرزمينم مى گذرد خوشحال و سرافرازم كه با شرافت و درستى، بار وظيفه اى را كه همسرش جاودان ياد عاليه جهانگير (يوشيج)، كه به اندازه ى مادرم دوستش مى دارم، بر دوشم نهاد به سر منزل رساندم و بر عهدى كه با استاد فرزانه دكتر معين و استادم جلال آل احمد داشتم، وفا كردم. آن گره ناگشودنى را گشودم و آن اوراق پريشان را بدل به هزاران صفحه كتاب كردم كه هر ورقش گنجى است بى بها. به پاس اين همه رنج بى گنجى كه در طول سى سال زندگى ام بردم وصيت كرده ام ... به وقتش مرا در گوشه اى‌از خانه ى نيما يوشيج دفن كنند. اما اگر "سازمان ميراث فرهنگى" اجازه نداد، بستگانم را راهنمايى كنند تا گورى در آن گورستان شرقى زيبا، كنار مقبره ى آقا سيدروح الامين، برايم فراهم كنند. با اين سنگ نوشته بر آن: (به خاك پاى تو سوگند و نور ديده ى حافظ - كه بى رخ تو فروغ از چراغ ديده نديدم)
راستش ديگر حوصله ى ادامه دادن به اين نامه را ندارم و تنها به ذكر اين نكته اشاره مى كنم كه آقاى شراگيم همچنان كه معنى شعر نو، شعر نيمايى و شعر سنتى را نمى داند و انواع آن را نمى شناسد از دانستن معنى "تحريف" هم عاجز است. اگر بار ديگر سراغتان آمد از او بخواهيد شعرى از نيما را از روى كتاب هر چاپى كه باشد، برايتان بخواند و شما بشنويد تا بدانيد كه فرزند نيما قادر به درست خواندن شعرهاى‌پدرش هم نيست..."

٣
طاهباز قصه نويس ، مترجم و محقق بود .ناشر مجموعه اى از مهم ترين مجلات ادبى در سال هاى پيش از انقلاب ، اما با وفادارى كم نظيرش به شعر نيما چونان مريدى دل سپرده تمام زندگى اش را براى‌احياى ياد و نام و نشر آثار نيما گذاشت ، و باقى كارها را در حاشيه ى اين كار قرار داد. مى توانست به رسم بسيارى از آدم ها عمرش را بر سر زندگى ادبى خويش بگذارد و راه عافيت در پيش گيرد ، حا ل آن كه خويشتن را قربانى اين راه كرد و در زمانه اى كه دواير دولتى در صورت داشتن درك و دريافتى درست از صورت مسئله موظفند تا براى پاسدارى از ميراث واقعى فرهنگ كارشناسانى خبره و دلسوز را با تقبل تمام هزينه هاى احتمالى به چنين كار خطيرى بگمارند ، يك تنه ، با زحمت بسيار و اجر اندك بار اين مسئوليت را بر دوش كشيد و ترديد نكنيم كه اگر سماجت و پايمردى كم نظير او نبود ، همين مقدار از آثار نيما به دست ما نمى رسيد و اى بسا تنها فرزند نيما نيز پس از سال ها به صرافت تدوين و نشر مجدد آن نمى افتاد.
آيا اين سخن بدان معناست كه بركار بزرگ طاهباز نقدى روا نيست و بر سليقه ى او درويرايش و تدوين و انتخاب ونشر آثار چندوچونى روا نيست و يا اين كه كم و كيف آثار منتشره ى نيما شايسته ى بازنگرى‌نيست؟ به هيچ وجه ، اما مهم اين است كه اكنون ميراثى شايان اعتنا از نيما در دست دوستداران اوست ؛ مهياى بازكاوى، تطبيق و تصحيح. و اين مهم دستاورد بزرگ طاهباز است كه به جاى سپاس و تقدير با تأكيدى مضاعف به صفت خيانت و دستبرد نواخته مى شود .
سيروس طاهباز با انتشار گزيده اى از يادداشت هاى نيما مورد هجوم گروهى از حاشيه نشينان لجوج قرارگرفت كه او را متهم كردند كه در براى خوش آمد حكومت ِ پس از انقلاب دست به جعل خاطره به نام نيما زده و طعن و لعن به برخى از مشاهير ادبى را برساخته و پرداخته و در لابه لاى خاطرات نيما جاسازى كرده است . او در پاسخ به انبوه طعنه ها و بددلى ها در كتاب "كماندار بزرگ كوهساران" ضمن توضيحاتى تأكيد كرد كه تنها تصرف او كاستن از غلظت لحن هجوهاى نيما و حذف برخى از الفاظ گزنده و احياناً ركيك نسبت به حضرات ياد شده بوده كه مجموعاً از چند مورد انگشت شمار تجاوز نمى كند . انتشار يادداشت هاى روزانه نيما به كوشش شراگيم سال ها پس از درگذشت طاهباز سبب خير شد و صدق مدعاى طاهباز را به ضرس قاطع اثبات رسانيد.
با همه ى اين اوصاف ، چشم در راه انتشار كتاب هاى نيما با بازيابى و بازنويسيِ شراگيم يوشيج مي مانيم ، با اين اميد كه نشر آثار بزرگان علم و ادب در تقابل و تنازع وارثان مادي و معنوي آنان ذبح نشود .